تبليغاتX
shabhayeentezar

بگذار

بگذار سرنوشت هر راهی که می خواهد برود ما

 

راهمان پيداست. اين ابرها تا می توانند ببارند ما

 

چترمان خداست.

!! نوشته شده توسط سپیده | 12:49 | دوشنبه پنجم مهر 1389 •

خدای من

پيش از اينها فكر ميكردم خدا

خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او

هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان

نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش

سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب

برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست

هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند

در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

مثل تكليف رياضي سخت بود

*****

تا كه يكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد

با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

ميتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت

مي شود شعري خيال انگيز گفت....

*****

تازه فهميدم خدايم اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر

از رگ گردن به من نزديك تر….

!! نوشته شده توسط سپیده | 18:10 | شنبه چهاردهم فروردین 1389 •

دوستت دارم عزیز همیشه و هنوز من

تو مرا می فهمی ، من تو را می خواهم ، و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی ، من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی تا ابد در دل من خواهی ماند

همیشه به یادتم و دوستت دارم عزیز همیشه و هنوز من...

!! نوشته شده توسط سپیده | 10:49 | یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 •

دوستت دارم عزیزم

همراه شو عزيز، تنها نمان به دهر

 کين درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود

 دشوار زندگی هرگز برای ما بی رسم مشترک آسان نمی شود.

!! نوشته شده توسط سپیده | 13:45 | دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 •

برای تو می نویسم چرا که تنها تو دلت به وسعت دریاست بین آدمها

صدا کن مرا صدای تو خوب است

صدای تو سبزينه آن گياه عجيبی است

که در انتهای صميميت حزن می رويد

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است

و تنهايی من شبيخون حجم تو را پيش بينی نمی کرد

و خاصيت عشق اين است

کسی نيست ، بيا زندگی را بدزديم، آن وقت

ميان دو ديدار قسمت کنيم

بيا با هم از حالت سنگ چيزی بفهميم

بيا زودتر چيزها را ببينيم

ببين عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بيا آب شو مثل يک واژه در سطر خاموشی ام

بيا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

و من در طلوع گل ياسی از پشت انگشت های تو، بيدار خواهم شد

و آن وقت من مثل ايمانی از تابش استوا گرم

ترا در سرآغاز يک باغ خواهم نشانيد

!! نوشته شده توسط سپیده | 14:55 | یکشنبه هفدهم آبان 1388 •

در اين تاريکی

من در اين تاريکی، فکر يک بره ی روشن هستم

که بيايد علف خستگی ام را بچرد

من در اين تاريکی، امتداد تر بازوهايم را زير بارانی می بينيم

که دعاهای نخستين بشر را تر کرد

من در اين تاريکی، در گشودم به چمن های قديم

به طلايی هايی که به ديوار اساطير تماشا کرديم

من در اين تاريکی، ريشه ها را ديدم

و برای بته ی نورس مرگ، آب را معنی کردم

  

!! نوشته شده توسط سپیده | 14:44 | یکشنبه هفدهم آبان 1388 •

پشت کاجستان، برف

برف، يک دسته کلاغ

جاده يعنی غربت

باد، آواز، مسافر، و کمی ميل به خواب

شاخ پيچک و رسيدن و حياط

من و دلتنگ و اين شيشه خيس

می نويسم و فضا

می نويسم و دو ديوار و چندين گنجشک

يک نفر دلتنگ است

يک نفر می بافد

يک نفر می شمرد

يک نفر می خواند

زندگی يعنی يک سار پريد

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نيست : مثلا اين خورشيد

کودک پس فردا

کفتر آن هفته

يک نفر ديشب مرد

و هنوز نان گندم خوب است

و هنوز آب می ريزد پايين، اسبها می نوشند

قطره ها در جريان

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل ياس

!! نوشته شده توسط سپیده | 14:34 | یکشنبه هفدهم آبان 1388 •

حيات نشئه ی تنهايی است.

دلم گرفته، دلم عجيب گرفته است.

و هيچ چيز، نه اين دقايق خوشبو، که روی شاخه نارنج می شود خاموش،

نه اين صداقت حرفی، که در سکوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،

نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند. و فکر کنم که اين ترنم موزون حزن تا به

ابد شنيده خواهد شد.

قشنگ يعنی چه؟ قشنگ يعنی تعبير عاشقانه ی اشکال

و عشق، تنها عشق، ترا به گرمی يک سيب می کند مأنوس.

و عشق، تنها عشق، مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد، مرا رساند به امکان يک پرنده شدن.

چرا گرفته دلت؟ مثل آنکه تنهايی؟

چقدر هم تنها!

خيال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

دچار يعنی عاشق. و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دريای بيکران باشد

چه فکر نازک غمناکی وغم تبسم پوشيده نگاه گياه است. و غم اشاره محوی به رد وحدت اشياست

خوشا به حال گياهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

نه، وصل ممکن نيست، هميشه فاصله ای هست.

و عشق سفر به روشنی اهتراز خلوت اشياست و عشق صدای فاصله هاست

عزيز مهربون من برای هميشه دوستت دارم و تا ابد در دل من خواهی ماند جاودان هميشگی من

!! نوشته شده توسط سپیده | 18:58 | پنجشنبه هفتم آبان 1388 •

امشب از آسمان ديده ی تو روی شعرم ستاره  می بارد

در سکوت سپيد کاغذها پنجه هايم جرقه می کارد

شعر ديوانه ی تب آلودم شرمگين از شيار خواهشها

پيکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتشها

آری، آغاز، دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست

از سياهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند عطر سکر آور گل ياس است

آه بگذار گم شوم در تو کسی نيابد ز من نشانه ی من

روح سوزان آه مرطوب من بوزد بر تن ترانه ی من

آه بگذار زين دريچه باز خفته در پرنيان روياها

با پر روشنی سفر گيرم بگذرم از حصار دنياها

دانی از زندگی چه می خواهم؟ من تو باشم ، تو، پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود ، بار ديگر تو ، بار ديگر تو

آنچه در من نهفته، درياييست کی توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين طوفانی کاش يارای گفتنم باشد

بس که لبريزم از تو ، می خواهم بدوم در ميان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان ، تن بکوبم به موج درياها

بس که لبريزم از تو می خواهم چون غباری ز خود فرو ريزم

زير پای تو سر نهم آرام به سبک سايه ی تو آويزم

آری آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست

(عزيز هميشه و هنوز من دوستت دارم)

!! نوشته شده توسط سپیده | 7:35 | شنبه هجدهم مهر 1388 •

سوال

من نمی دانم و همين درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان، اين دانا، اين پيغمبر

در تکاپوهايش، چيزی از معجزه آن سوتر

ره نبردست به اعجاز محبت

چه دليلی دارد؟

چه دليلی دارد؟ که هنوز مهربانی را نشناخته است؟

و نمی داند در يک لبخند چه شگفتی هايی پنهان است؟

من بر آنم که در اين دنيا

خوب بودن به خدا سهل ترين کارست

و نمی دانم که چرا انسان تا اين حد با خوبی بيگانه است؟

و همين درد مرا سخت می آزارد.

!! نوشته شده توسط سپیده | 12:39 | چهارشنبه یکم مهر 1388 •

RSS